جک باحال

1

تو تاکسی نشسته بودم یه دفه دختره گفت چی؟
منم گفتم هیچی
دختره:چی؟
من:به جان خودم هیچی
دختره:چی؟؟
من:ناموسن هیچی
دختره:چی؟!
من:آقای راننده جان مادرت وایسا،من میخوام پیاده شم..!
راننده:خفه شو لامصب،بشین سره جات خانوم داره عطسه میکنه....!

2

ﺍﮔﺮ ﺍﺯ شوهر ﺧﻮﺩ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﯿﺴﺘﯿﺪ
ﺍﮔﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ
ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﮐﻼﻓﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺍﮔﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﻫﺮ ﻣﺎﺭ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺳﺎﺧﺘﻪ
ﺍﮔﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﺎﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﯿﺪ
ﺍﺻﻼ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ!!!
.
.
.
.
.
.
شوهر ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﮐﻼ ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯾﻦ

3

ﭘﻮﻝ ﻭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﻣﻦ ﺗﻮﺭﻭ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻋﺸﻘﻢ
ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﺍ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺷﻨﯿﺪﻧﺸﻮ ﺩﺍﺭﻥ

 

4

مامور شرکت آب میره در خونه افغانیه در میزنهافغانیه میگه:کیسته؟مامور میگه:آمدم کنتورو ببینمافغانیه میگه:برو کون پدرتو ببین پدر سگ . . .

5

مرد :این لباسا چیه دوباره رفتی گرفتی؟

زن :اخ بازم این شیطون گولم زد

مرد :مگه نگفتم هر وقت شیطون داشت میومد بگو دور شو دور شو

زن :گفتم ولی میگفت از دور خیلی بیشتر بهت میاد

6

اگه کریستف کلمب زن داشت آمریکا کشف نمیشد چون زنش بهش میگفت: کجا میری؟کی بر میکردی؟با کی میری؟چرا تو؟مگه چقدر بهت میدن؟زن همراهتونه؟ چه جوری باهات تماس بگیرم؟واقعا میری اکتشاف؟اصلن مامانم اینا قراره بیان اینجا نرو 

حکايت طنز

حکايت طنز

ﺣﮑﺎﯾﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﺩﻧﯿﺎ


ﻣﻴﮕﻦ ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ ﻣﻴﺮﻩ ﭘﻴﺶ ﺧﺪﺍ ﮔﻼﻳﻪﻣﻴﮑﻨﻪ ﮐﻪ: ﺁﺧﻪ ﺧﺪﺍ، ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻭﺿﻌﻴﻪ ﺁﺧﻪ؟ﻣﺎ ﻳﮏ ﻣﺸﺖ ﺍﻳﺮﻭﻧﯽ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺗﻮﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﮐﻪﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﻨﻦ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎﺷﻮﻥ! ﺑﻪ ﺟﺎﯼﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﺭﺩﺍﯼ ﺳﻔﻴﺪ، ﻫﻤﻪ ﺷﻮﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼﻣﺎﺭﮎ ﺩﺍﺭ ﻭ ﺁﻧﭽﻨﺎﻧﯽ ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ! ﻫﻴﭻﮐﺪﻭﻣﺸﻮﻥ ﺍﺯ ﺑﺎﻟﻬﺎﺷﻮﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻧﻤﻴﮑﻨﻦ،ﻣﻴﮕﻦ ﺑﺪﻭﻥ 'ﺑﻨﺰ' ﻭ 'ﺏ ﺍﻡ ﻭ' ﺟﺎﻳﯽ ﻧﻤﻴﺮﻥ!ﺍﻭﻥ ﺑﻮﻕ ﻭ ﮐﺮﻧﺎﯼ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ... ﻳﮑﯽﺍﺯ ﻫﻤﻴﻦ ﻫﺎ ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﭘﻴﺶ ﻗﺮﺽ ﮔﺮﻓﺖ ﻭﺭﻓﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯﺵ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺸﺪ! ﺁﻗﺎ ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺑﺲ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻭ ﺟﺎﺭﻭﺯﺩﻡ... ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﻴﺰ ﻣﻴﮑﻨﻢ، ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮ ﺍﺯپﻮﺳﺖ ﺗﺨﻤﻪ ﻭ ﻫﺴﺘﻪ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﻭ ﭘﻮﺳﺖﺧﺮﺑﺰﻩ ﺍﺳﺖ! ﻣﻦ ﺣﺘﯽ ﺩﻳﺪﻡ ﺑﻌﻀﻴﻬﺎﺷﻮﻥﮐﺎﺳﺒﯽ ﻫﻢ ﻣﻴﮑﻨﻦ ﻭ ﺣﻠﻘﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﻻﯼﺳﺮﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﻣﻴﻔﺮﻭﺷﻦ .ﺧﺪﺍ ﻣﻴﮕﻪ: ﺍﯼ ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ! ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﺜﻞﺑﻘﻴﻪ، ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﻪﻫﻤﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺗﻌﻠﻖ ﺩﺍﺭﻩ. ﺍﻳﻨﻬﺎ ﻫﻢ ﮐﻪﮔﻔﺘﯽ، ﺧﻴﻠﯽ ﺑﺪ ﻧﺴﻴﺖ! ﺑﺮﻭ ﻳﮏ ﺯﻧﮕﯽ ﺑﻪﺷﻴﻄﺎﻥ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﺩﺭﺩ ﺳﺮ ﻭﺍﻗﻌﯽﻳﻌﻨﯽ ﭼﯽ!!!ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ ﻣﻴﺮﻩ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺷﻴﻄﺎﻥ...ﺩﻭ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﻴﺮﻩ ﺭﻭﯼ ﭘﻴﻐﺎﻣﮕﻴﺮ ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩﺷﻴﻄﺎﻥ ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﺯﻧﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻴﺪﻩ:ﺟﻬﻨﻢ، ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﻴﺪ؟ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ ﻣﻴﮕﻪ: ﺁﻗﺎ ﺳﺮﺕ ﺧﻴﻠﯽ ﺷﻠﻮﻏﻪﺍﻧﮕﺎﺭ؟ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺁﻫﯽ ﻣﻴﮑﺸﻪ ﻭ ﻣﻴﮕﻪ: ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﺩﻟﻢﺧﻮﻧﻪ... ﺍﻳﻦ ﺍﻳﺮﻭﻧﻴﻬﺎ ﺍﺷﮏ ﻣﻨﻮ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺑﻪﺧﺪﺍ! ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﺍﻡ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻦ! ﺗﺎ ﺻﻮﺭﺗﻢا می چرخونم یه اتیشی ﺑﻪ ﭘﺎ ﻣﻴﮑﻨﻦ! ﺗﺎ ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﭘﻴﺶ ﮐﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻫﺮﺭﻭﺯ ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺳﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﺗﻴﺶ ﺑﺎﺯﯼ...!ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﮐﻪ... ﺍﯼ ﺩﺍﺩ!!! ﺁﻗﺎ ﻧﮑﻦ! ﺑﻬﺖ
ﻣﻴﮕﻢ ﻧﮑﻦ!!! ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ ﺟﺎﻥ، ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ....ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺩﺍﺭﻥ ﺁﺗﻴﺶ ﺟﻬﻨﻢ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﻴﮑﻨﻦﮐﻪ ﺟﺎﺵ ﮐﻮﻟﺮ ﮔﺎﺯﯼ ﻧﺼﺐ ﮐﻨﻦ...

حکايت طنز
(چه آرزويى دارى؟)

ﻳﻚ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍﻳﻲ ، ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻗﻴﺎﻧﻮﺱ ﻗﺪﻡ ﻣﻴﺰﺩ ﻭﺯﻳﺮ ﻟﺐ، ﺩﻋﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ.ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑﻰ ﻭ ﺩﺭﻳﺎﻯ ﻻﺟﻮﺭﺩﻳﻦ ﻭﺳﺎﺣﻞ ﻃﻼﻳﻰ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: - ﺧﺪﺍﻳﺎ !ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺭﺯﻭﻯ ﻣﺮﺍ ﺑﺮ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻛﻨﻰ؟
ﻧﺎﮔﺎﻩ، ﺍﺑﺮﻯ ﺳﻴﺎﻩ، ﺁ ﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪ ﻭﺭﻋﺪ ﻭ ﺑﺮﻗﻰ ﺩﺭﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻴﺎﻫﻮﻯ ﺭﻋﺪ ﻭﺑﺮﻕ، ﺻﺪﺍﻳﻰ ﺍﺯ ﻋﺮﺵ ﺍﻋﻠﻰ ﺑﮕﻮﺵ ﺭﺳﻴﺪﻛﻪ ﻣﻴﮕﻔﺖ: ﭼﻪ ﺁﺭﺯﻭﻳﻰ ﺩﺍﺭﻯ ﺍﻯ ﺑﻨﺪﻩﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ؟ﻣﺮﺩ، ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪﻛﺮﺩ ﻭ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﻭ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﮔﻔﺖ: - ﺍﻯ ﺧﺪﺍﻯﻛﺮﻳﻢ! ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻯ ﺑﻴﻦﻛﺎﻟﻴﻔﺮﻧﻴﺎ ﻭ ﻫﺎﻭﺍﻳﻲ ﺑﺴﺎﺯﻯ ﺗﺎ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﻢﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺟﺎﺩﻩ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﻰ ﻛﻨﻢ !! ﺍﺯﺟﺎﻧﺐ ﺧﺪﺍﻯ ﻣﺘﻌﺎﻝ ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ-: ﺍﻯ ﺑﻨﺪﻩﻯ ﻣﻦ ! ﻣﻦ ﺗﺮﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﻯ ﺍﺕ ﺑﺴﻴﺎﺭﺩﻭﺳﺖ ﻣﻴﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﻣﻰ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺗﺮﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﻛﻨﻢ، ﺍﻣﺎ، ﻫﻴﭻ ﻣﻴﺪﺍﻧﻰ ﺍﻧﺠﺎﻡﺗﻘﺎﺿﺎﻯ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟ ﻫﻴﭻﻣﻴﺪﺍﻧﻰ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻪ ﺍﻗﻴﺎﻧﻮﺱ ﺁﺭﺍﻡ ﺭﺍﺁﺳﻔﺎﻟﺖ ﻛﻨﻢ ؟ ﻫﻴﭻ ﻣﻴﺪﺍﻧﻰ ﭼﻘﺪﺭ ﺁﻫﻦ ﻭﺳﻴﻤﺎﻥ ﻭ ﻓﻮﻻﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺼﺮﻑ ﺷﻮﺩ؟ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ
ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ، ﺍﻣﺎ ﺁﻳﺎﻧﻤﻰ ﺗﻮﺍﻧﻰ ﺁﺭﺯﻭﻯ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﺑﻜﻨﻰ؟ ﻣﺮﺩ،ﻣﺪﺗﻰ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ، ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮔﻔﺖ-: ﺍﻯﺧﺪﺍﻯ ﻣﻦ ! ﻣﻦ ﺍﺯ ﻛﺎﺭ ﺯﻧﺎﻥ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻧﻤﻰﺁﻭﺭﻡ! ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﻤﻦ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﭼﺮﺍ
ﻣﻰ ﮔﺮﻳﻨﺪ؟ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﻰﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﺭﻭﻧﻰ ﺷﺎﻥ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﺍﺻﻼﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻳﺎﺩ ﺑﺪﻫﻰ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻰ ﺗﻮﺍﻥﺯﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻛﺮﺩ؟ﺻﺪﺍﻳﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐﺑﺎﺭﻳﺘﻌﺎﻟﻰ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ: ﺍﻯ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻦ ! ﺁﻥ ﺟﺎﺩﻩﺍﻯ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺍﻯ، ﺩﻭ ﺑﺎﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻳﺎﭼﻬﺎﺭ ﺑﺎﻧﺪﻩ ؟؟!!

 

سوتی  های باحال 8

سوتی  های باحال 8

1

آقا ما داشتیم با دوستمون کناره های زاینده رود پیاده روی میکردیم که خوردیم به یه دوتا اتوبوس دختر دبیرستانی که اردو اومده بودن اصفهان،رفیقم اومد بپرونه گفت چه گله ی نازی شما چوپون نمیخواین یدفعه یکی از دخترا گفت ن ما سگ گله میخوایم و تو یه اقدام هماهنگ صدتا دختر بهمون خندیدن اونجا هم فوق العاده شلوغ منم خودمو کشیدم کنار و همرنگ جماعت شدم و .... بهش

2

من سر کوچه هم میخوام برم پیاده نمیرم شب بود میخواستم برم بغالی سر کوچه موتورو کشیدم بیرون رفتم خرید کردم پیاده برگشتم خونه! بعد از یک ساعت یادم اومد موتور رو جا گذاشتم . رفتم موتور رو بیارم یارو یه لبخندی زد گفت عاشقی گفتم نه تو چی  گفت گیجم که هستی 

3

نزدیک ظهر بود،،مادرم گفت : ناهار کتلت داریم برو دوتا بربری و یه ماست بگیر تا من نماز میخونم وناهار رو آماده میکنم اینجا باش،،رسیدم سر کوچه بچه ها با ماشین داشتن میرفتن شمال و اومده بودن دنبال من ( ما یه روزه زیاد میرفتیم) منم سوار شدم و رفتم، نیم ساعت بعد بابام شاکی زنگ زد رو گوشیم گفت کجایی منم که از همه جا بیخبر!!! گفتم تو جاده هراز،،،،به دفعه یادم افتاد که الان همه دور سفره جمعا،،،فقط تصور کنین....گفتم،،الو...الو. صدا نماید...بابام هم گفت خودت که میای!!!!

4

خاهرم یک سال ازم بزرگ تره تو دوران راهنمایی برای اولین بار خواستیم باهم بیایم خونه کنار دکه بلیط فروشی منتظر اتوبوس بودیم خاهرم کیفشو گزاشت کنار دکه رفت تا مجله ها رو ببینه
کیفش از اینا که یدونه بند داره کیف خودم کوله پشتی بود عاغا منم حس خواهرانم گل کرد گفتم کیفش کسیف نشه برداشتم انداختم رو شونم تو همین هین اتوبوس امد عاغا دخترا هم عین ی گله گاو وحشی دویدن سمت اوتوبوس ماهم که راهمون دور خاستیم از قافله جا نمونیم دویدیم خاهرم بیلیط داشت سریع سوار شد چون من نداشتم تا امدم از این و اون بلیط جور کنم اتوبوس رفت من موندمو دوتا کیف خلاصه پشت بندش اتوبوس بعدی رسید سوار شدم چمتون روز بد نبینه همچی نگام میکردم داشتم میمردم از خجالت رفتم خونه مامانم میگه پس کو خاهرت؟ گفتم نمیدونم والا اون که زود تر از من امد بعد پنج دقیقه خاهرم امدگفتم کدو قبری بودی نگرانت شدیم دیدم پخش زمین شده داره میخنده میگم چته میگه من بخاطر تو ایستگاه بعد از اتوبوس پیاده شدم داشتم میومدم جات که دیدم عه تو سوار اتوبوس داری میری خلاصه اونم بی پول کل راهو بدون کیف پیاده امده

5

من یه بار با دوستم قرار داشتیم ولی دیر کرد زنگ زدم همراهش تا برداشت گفتم پدر سوخته  کجایی منو نیم ساعته کاشتی اینجا؟اونطرف تلفن باباش گفت هادی رفته بیرون گوشیش تو خونه جا موندهاز خجالت آب شدم رفتم زمین

6

يه شب كل فاميلاي بابام خونمون دعوت بودن ،من يه پسر عمه دارم ،خلاصه شام خورديمو رفتيم تو اتاق من،منم داشتم با كامپيوتر بازي ميكردم كه اون اومد حالمو بگيره يه پاشو گذاشت رو ميز كامپيوتر اونكي هم رو تخت خواست ب....ه كنار سرم كه يه صداي مهيبي ايجاد شدو ديدم اروم رفت پايين و كم كم شروع كرد اروم دست ماليدن تا رسيد به مچ پاش كه ديدم ناراحته،نگو ر.ده بود به كل شلوارش ديگه تا اخر شب از اتاقم بيرون نيومد

7

يه معلم داشتم كلاس خصوصي ميومد خونه بم عربي درس ميداد فقط چشماش يكم لوچ(كج)بود،اقا ي روز با داداشمو دخترخالمو زن داداشم رفته بوديم برف بازي تو اون سرما وسط گرم شدن كناره اتيش زنگ زد منم كه اعصابشو اون لحظه نداشتم ديدم اونه گوشيرو گذاشتم تو جيبم،طرف معلم هر سه تاشونم شده بود كه همه شروع كرديم ي ربع پشت سرش حرف زدن كه چشاش اينجوريه و منو نگاه ميكنه با دوستم حرف ميزنه و...كه گوشيمو نگاه كردم ديدم بله گوشيرو جواب دادم اونم داره ي ربع گوش ميده،،.تا يه هفته دپرس بودم،ولي تا الانم كه ميبينمش به روم نياورده، خدا كنه نشنيده باشههههههه

روانشناسی افراد از رنگ چشم

روانشناسی افراد از رنگ چشم

● رنگ چشم سبز

رنگ چشم سبز، نشان د‌هند‌ه آن است كه صاحبان آن، شخصیتی قوی و اراد‌ه‌ای بالا د‌ارند‌. د‌ر تصمیم‌گیری‌ها، خیلی محكم عمل می‌كنند‌ و تا حد‌ی خود‌ رای و مغرور نیز هستند‌. این افراد‌، اعتماد‌ به نفس بالایی د‌ارند‌ و تا آخرین توان خود‌ به د‌یگران كمك می‌كنند‌.

● رنگ چشم آبی

د‌ارند‌گان چشم‌های آبی، د‌ارای نگاهی عمیق هستند‌ و شخصیتی حساس د‌ارند‌. این افراد‌ به راحتی فكر و نظر خود‌ را به د‌یگران تحمیل می‌كنند‌.

● رنگ چشم مشكی

صاحبان چشمان مشكی، انسان‌هایی رویایی هستند‌ كه د‌ر فضای شاعرانه‌ای زند‌گی می‌كنند‌ و همچنین بسیار د‌ست و د‌ل باز هستند‌. بسیار سعی می‌كنند‌ با هر چه د‌ارند‌ به د‌یگران كمك كنند‌. این افراد‌ همچنین د‌ارای خلق و خوی اجتماعی و احساسات ظریف هستند‌.

● رنگ چشم قهوه‌ای

چشم قهوه‌ای، سمبل مهربانی و محبت است و هر چه تیره‌تر باشد‌ مهر و محبت صاحبش بیشتر است. چشم قهوه‌ای‌ها، بسیار خونسرد‌ند‌ و هرچه را كه می‌خواهند‌ به راحتی تصاحب می‌كنند‌.

رنگ چشم خاکستری

صاحبان چشم‌های خاكستری، د‌و د‌سته هستند‌. یا از شخصیتی آرام برخورد‌ارند‌ و یا شخصیتی عصبی و انقلابی د‌ارند‌، ولی د‌ر مجموع انسان‌هایی سرسخت و سنگد‌ل هستند‌.

● رنگ چشم عسلی

با وجود‌ اینكه چشم ‌عسلی‌ها، انسان‌هایی خوش قلب هستند‌ ولی با د‌یگران صریح نیستند‌. این افراد‌ همیشه به د‌نبال د‌وست می‌گرد‌ند‌. چشم عسلی‌ها معمولاً از كود‌كی روی پای خود‌ می‌ایستند‌ و د‌وست ند‌ارند‌ به د‌یگران تكیه كنند‌.

هرهر هر 2

هرهر هر 2

بچه که بودم تو خونه فوتبال بازی میکردم برای اینکه حس فوتبال و بازی استادیومی بهم منتقل بشه و آرمانهای ورزش حفظ بشه رو فرش تف میکردم

1

یه پسره بچه ای با مادرش دم درِ یه خونه ای رسیدن یه دفه بچه بلند بلند با ذوق گفت :

وای مامان بیا ببین بوی بابابزرگ میاد اینجا!.....مادرم زد پس کله بچش گف آبرویزی نکن پدسّگ بوی تریاکه!

2

وقتی یه رازیو بهم میگن و بعد میگن فقط تو میدونی
انقدر خوشحال میشم که دوست دارم برم واسه همه تعریفش کنم

3

آقا توی دانشگاه ما مسابقه فوتبال گذاشتن ، ما هم یه تیم جمع کردیم !

بازی اول رو هشت هیچ باختیمدومی رو شش هیچبازی سوم رو نرفتیم تو زمین سه هیچ به نفع اونا زدنولی اونا هم نامردی نکردن گفتن باید بیان بازی کنن ما بیشتر از ۳تا بهشون می زنیم ...

4

ﯿﺮﺯﻧﻪ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﺭﻭﺧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﻧﻨﻪ ﺟﻮﻥ ﻟﮑﻪ ﺑﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﺭﯾﻦ ؟
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺎ ﮐﻠﯽ ﻋﻔﺎﺩﻩ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ، ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻫﻢ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺏ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﯾﻦ ﺍﮔﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻦ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﻏﻮﻧﺖ ﻣﯿﺰﺩﯼ …ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﻭﺧﻮﻧﻪ ﺭﻓﺖ رو ﻫﻮﺍ !

5

جمع مذکر سالم !اصن مگه همچین چیزی ممکنه 

 

6

ﻃﺒﻘﻪ ﺑﻨﺪﯼ ﺁﯼ ﮐﯿﻮ :

ﻧﺎﺑﻐﻪ
ﺗﯿﺰ ﻫﻮﺵ
ﺑﺎﻫﻮﺵ
ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ
ﮐﻢ ﻫﻮﺵ
ﺩﯾﺮ ﻓﻬﻢ
ﮐﻢ ﻓﻬﻢ
ﻧﻔﻬﻢ
ﮔﯿﺞ
ﭘﺮﺕ
ﺷﺎﺳﮑﻮﻝ
ﺍﺳﮑﻮﻝ
دختر خاله

پسرخاله

7

هیچ لذتی بالاتر از این نیست که بری مسافرت وقتی که برگشتی بری دستشویی خونه خودتون
اصن دنیا رو انگار بهت میدن لامصب !

8

فقط یه ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﻪ ﻛﻪ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ﻳﻪ ﺩﻝ ﺳﻴﺮ ﻏﻴﺒﺖ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻭ برای عالم و آدم ﺣﺮﻑ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺭﻩ و آﺧﺮﺷﻢ ﻣﻴﮕﻪ :ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﻣﺎ ﭼﻪ! ما به کسی کاری نداریم!هر کی ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﺵ زندگی میکنه !

9

ﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﺧﻮنه موﻥ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﺸﻪ
ﯾﻬﻮ ﻫﻤﻪ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍتاقامون میایم بیرون انگار زلزله اومده !