رتبه بندی کشورهای دنیا در تولید علم

1- آمریکا     
2- چین       
3- آلمان      
4- انگلستان
5- ژاپن       
6- فرانسه 
7- کانادا      
8- ایتالیا     
9- اسپانیا   
10- استرالیا
11- هندوستان
12- کره جنوبی
13- هلند          
14- برزیل         
15- روسیه        
16- سوئیس        
17- تایوان            
18- ترکیه
          
19- سوئد
          
20- لهستان
          
21- بلژیک
          
22- ایران
          
23- اسکاتلند
          
24- اتریش
          
25- دانمارک
          
26- یونان
            
27- فنلاند
           
28- مکزیک
          
29- نروژ
            

سن فکری خود را بدانید . . .

سن فکری خود را بدانید . . .

سلام دوستان برید به این آدرسی که این زیر گذاشتم
یه تست ۶ سوالی داره
که سن فکری شمارو بهتون میگه
برید و امتحان کنید چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه
من شدم
‏۳۷

http://www.senosal.com

60 سخــن حکیمـــانـه از بـــــــزرگــــــان

60 سخــن حکیمـــانـه از بـــــــزرگــــــان

بخوانید و از روشنایی و گرمای آن حداکثر استفاده را ببرید.

352040wjq6b06ixr.gif

1. بزرگترين عيب براي دنيا همين بس که بي‌وفاست. (حضرت علي عليه‌السلام)

45.gif

2. آرزو دارم روزي اين حقيقت به واقعيت مبدل شود که همه‌ي انسان‌ها برابرند. (مارتين لوتر‌کينگ)

5.gif

3. بهتر است روي پاي خود بميري تا روي زانو‌هايت زندگي کني. (رودي)

29.gif

4. بر روي زمين چيزي بزرگتر از انسان نيست و در انسان چيزي بزرگتر از فکر او. (هميلتون)

46.gif

5. عمر آنقدر کوتاه است که نمي‌ارزد آدم حقير و کوچک بماند. (ديزرائيلي)

47.gif

6. چيزي ساده تر از بزرگي نيست آري ساده بودن همانا بزرگ بودن است. (امرسون)

48.gif

7. به نتيجه رسيدن امور مهم، اغلب به انجام يافتن يا نيافتن امري به ظاهر کوچک بستگي دارد. (چارديني)

49.gif

8. آنکه خود را به امور کوچک سرگرم مي‌کند چه بسا که توانايي کارهاي بزرگ را ندارد. (لاروشفوکو)

40.gif

9. اگر طالب زندگي سالم و بالندگي مي باشيم بايد به حقيقت عشق بورزيم. (اسکات پک)

41.gif

10. زندگي بسيار مسحور کننده است فقط بايد با عينک مناسبي به آن نگريست. (دوما)

42.gif

11-. دوست داشتن انسان‌ها به معناي دوست داشتن خود به اندازه ي ديگري است. (اسکات پک)

43.gif

12. عشق يعني اراده به توسعه خود با ديگري در جهت ارتقاي رشد دومي. (اسکات پک)

44.gif

13. ما ديگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پيموده‌ايم مي‌توانيم هدايت کنيم. (اسکات پک)

39.gif

14. جهان هر کس به اندازه ي وسعت فکر اوست. (محمد حجازي)

4.gif

15. هنر، کليد فهم زندگي است. (اسکار وايله)

72.gif

16. تغيير دهندگان اثر گذار در جهان کساني هستند که بر خلاف جريان شنا مي‌کنند. (والترنيس)

73.gif

17. اگر زيبايي را آواز سر دهي، حتي در تنهايي بيابان، گوش شنوا خواهي يافت. (خليل جبران)

74.gif

18. روند رشد، پيچيده و پر زحمت است و در درازاي عمر ادامه دارد. (اسکات پک)

74.gif

19. در جستجوي نور باش، نور را مي‌يابي. (آرنت)

75.gif

20. براي آنکه کاري امکان‌پذير گردد ديدگان ديگري لازم است، ديدگاني نو. (يونک)

76.gif

21. شب آنگاه زيباست که نور را باور داشته باشيم. (دوروستان)

36.gif

22. آدمي ساخته‌ي افکار خويش است فردا همان خواهد شد که امروز مي‌انديشيده است. (مترلينگ)

37.gif

23. اگر دريچه هاي ادراک را شسته بودند، انسان همه‌ چيز را همان گونه که هست مي‌ديد: بي‌انتها. (بليک)

38.gif

24. برده يک ارباب دارد اما جاه‌طلب به تعداد افرادي که به او کمک مي‌کنند. (بردير فرانسوي)

7.gif

25. هيچ وقت به گمان اينکه وقت داريد ننشينيد زيرا در عمل خواهيد ديد که هميشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلين)

10.gif

26. نبايد از خسته بودن خود شرمنده باشي بلکه فقط بايد سعي کني خسته آور نباشي. (هيلزهام)

11.gif

27. هر قدر به طبيعت نزديک شوي، زندگاني شايسته تري را پيدا مي‌کني. (نيما يوشيج)

66.gif

28. اگر زماني دراز به اعماق نگاه کني آنگاه اعماق هم به درون تو نظر مي‌اندازند. (نيچه)

65.gif

29. زيبائي در فرا رفتن از روزمره‌گي‌هاست. (ورنر هفته)

64.gif

30. براي کسي که شگفت‌زده‌ي خود نيست معجزه‌اي وجود ندارد. (اشنباخ)

61.gif

31.. تفکر در باب خوشبختي، عشق، آزادي، عدالت، خوبي و بدي، تفکر درباره‌ي پرسش‌هايي است که بنياد هستي ما را دگرگون مي‌کند. (ادگارمون)

62.gif

32. "عقلانيت باز" آن عقلانيتي است که فراموش نمي‌کند که "يکي" در "چند" است و "چند" در "يکي". (ادگارمون)

58.gif

33. آرامش، زن دل‌انگيزي است که در نزديکي دانايي منزل دارد. (اپيکارموس)

59.gif

34. هيچ چيز در زير خورشيد زيباتر از بودن در زير خورشيد نيست. (باخ‌من)

6.gif

35. تنها آرامش و سکوت سرچشمه‌ي نيروي لايزال است. (داستايوفسکي)

60.gif

36. خداوندا مرا از کساني قرار دِه که دنياشان را براي دينشان ميفروشند نه دينشان را براي دنياشان. (دکتر علي شريعتي)

54.gif

37. علت هر شکستي، عمل کردن بدون فکر است. (الکس‌مکنزي)

55.gif

38. من تنها يک چيز مي‌دانم و آن اينکه هيچ نمي‌دانم. (سقراط)

56.gif

39. دانستن کافي نيست، بايد به دانسته ي خود عمل کنيد. (ناپلئون هيل)

57.gif

40. تمام محبتت را به پاي دوستت بريز نه تمام اعتمادت را. (حضرت علي عليه‌السلام)

53.gif

41. خداوند، روي خطوط کج و معوج، راست و مستقيم مي‌نويسد. (برزيلي)

52.gif

42. تکامل و حرکت، مبنا و پيش فرض کل وجود است. (انگلس)

51.gif

43. كسي كه داراي عزمي راسخ است، جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. (گوته)

35.gif

44. بهتر است ثروتمند زندگي کنيم تا اينکه ثروتمند بميريم. (جانسون)

34.gif

45. اگر مي‌بيني کسي به روي تو لبخند نمي‌زند علت را در لبان فرو بسته ي خود جستجو کن. (ديل کارنگي)

33.gif

46. شيريني يکبار پيروزي به تلخي صد بار شکست مي‌ارزد. (سقراط)

32.gif

47. قطعاً خاک و کود لازم است تا گل سرخ برويد. اما گل سرخ نه خاک است و نه کود (پونگ)

31.gif

48. ضعيف‌الاراده کسي است که با هر شکستي بينش او نيز عوض شود. (ادگار‌ آلن‌پو)

30.gif

49. لحظه اي که به کمال رسيدم و منور شدم، تمام هستي کامل و منور شد. (بودا)

28.gif

50. انسان بايد از هر حيث چه ظاهر و چه باطن، زيبا و آراسته باشد. (آنتوان چخوف)

12.gif

51. براي اداره كردن خويش، از سرت استفاده كن و براي اداره كردن ديگران، از قلبت. (دالايي لاما)

27.gif

52. تمام افکار خود را روي کاري که داريد انجام مي دهيد متمرکز کنيد. پرتوهاي خورشيد تا متمرکز نشوند نمي سوزانند. (گراهام بل)

26.gif

53. اگر جانت در خطر بود بجاي پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاري خويش آگاه سازي. (ارد بزرگ)

2521cid255F01d101c5efc42524f8ae5410252473cc828a2540GrumsieWRKST1.gif

54. اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت. (موريس مترلينگ)

23.gif

55. ما ندرتاً دربار? آنچه که داريم فکر مي کنيم، درحاليکه پيوسته در انديش? چيزهايي هستيم که نداريم. (شوپنهاور)

2.gif

56. آنكه مي تواند، انجام مي دهد، آنكه نمي تواند انتقاد مي كند. (جرج برنارد شاو)

21.gif

57. لحظه ها را گذرانديم که به خوشبختي برسيم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختي بودند. (دکتر علي شريعتي)

22.gif

58. بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند. (امرسون)

18.gif

59. از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کن و اميد به فردا داشته باش. (آلبرت انيشتن)

13.gif

60. پيروزي آن نيست که هرگز زمين نخوري، آنست که بعد از هر زمين خوردني برخيزي. (مهاتما گاندي)

باحال ها

باحال ها

به پسرداییم گفتن درباره عمه ی عطار تحقیق بنویس!

همه رو بسیج کرده که درباره عمه ی عطار مطلب جمع کنن آخرشم

به هیچ جا نرسیدیم!!

زن داییم رفت مدرسه داد و بیداد که عمه ی عطار به چه درد بچه میخوره!

مدیر مدرسه هم گفته تحقیق اصلا عمه ی عطار نبوده ائمه اطهار بوده!

اگر دیدی دختری بر درختی تکیه کرده
برو کمکش چون کیلیپسش تو شاخه ها گیر کرده

ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﻏﺬﺍ ﺩﺍﺭﭼﯿﻦ ﻣﯿﺮﯾﺰﻩ
ﻣﻦ : ﺩﺍﺭﭼﯿﻦ ﻧﺮﯾﺰ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ !
ﻣﺎﻣﺎﻥ: ﺗﺎﺛﯿﺮﯼ ﺗﻮ ﻣﺰﺵ ﻧﺪﺍﺭﻩ !!!
ﻣﻦ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺮﯾﺰﯼ؟
ﻣﺎﻣﺎﻥ: ﺧﻮﺵ ﻣﺰﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ!!!!!!!

جوجو میشم میرم تو باغچه اینقد جیك جیك میكنم

تا پیشی منو بخوره ...! 

استاتوس مشاهده شده از یک پسر!!!

مأمور دهن بنده خدا رو بو میکنه ، میگه عرق خوردی . . . ?!میگه ، نه به خدا زیاد حرف زدم دهنم عرق کرده . .. !

خـــــــنـــــــــــــده بـــازار 13

خـــــــنـــــــــــــده بـــازار  13   

تصاویر خنده دار روز (81 عکس)

به بنده خدا میگن: «ان آقا» میگه: بی‌زحمت آقاشو بزارید اولش!

تصاویر خنده دار روز (81 عکس)

بنده خدا قاشق قاشق ماست مي‌ريخته تو آب رودخونه، يه يارو مياد ميگه: چي کار مي‌کني؟ بنده خدا ميگه: دارم دوغ درست مي‌کنم! يارو بهش ميگه: همينه که بهت ميگن ...، آخه اين همه دوغ رو کي ميتونه بخوره؟

تصاویر خنده دار روز (81 عکس)

به بنده خدا ميگن: شغلت چيه؟ ميگه: يه اطلاعاتي هيچ وقت شغلش رو لو نميده!

تصاویر خنده دار روز (81 عکس)

يك روز به بنده خدا ميگن: بستني قيفي رو چه جوري مي‌خورن؟ ميگه: ميزارن لاي نون، سيخش رو در ميارن.

ژان‌ژاک روسو به دیدن ولتر می‌رود ولی او خانه نبوده است . روی میز گرد گرفته خانه او، با انگشت می‌نویسد «خر» و می‌رود. روز بعد او را در خیابان می‌بیند و می‌گوید: آمدم خانه، نبودی؟ ولتر می‌گوید: بله کارت ویزیت شما را دیدم.

يه روز یه مگسه میمیره، براش «پي‌پي» خیرات میکنن

خرسه توي جنگل دنبال يارو مي‌كنه، يارو ميره بالاي درخت، خرسه بهش ميگه: بيو دومن ايخام وخورمت! يارو: تونم ياروني؟ خرس: ايما حيوونا كلا يارونيم، فقط خر بنده خداست!

تصاویر خنده دار روز (81 عکس)
به بنده خدا ميگن:‌ مراسم حج چطور بود؟ ميگه: خيلي سنگ توي سرم خورد ولي بالاخره بوسيدمش!
يارو دلش مي‌گيره، محلول لوله بازكن ميخوره!
تصاویر خنده دار روز (81 عکس)
از بنده خدا مي‌پرسن: شغل شما چيه؟ ميگه: تو بربري فروشي كار مي‌كنم، ميگن: كجاش؟ ميگه: قسمت كامپيوترش!
بنده خدا ميره در خونه دوستش، هر چي در ميزنه كسي در رو باز نمي‌كنه، با خودش ميگه: فكر كنم در خرابه، بهتره زنگ بزنم!
آگهي: به یک دختر خانم جوان و تحصیلکرده، مسلط به زبان فرانسه، خوش برخورد و خوش بیان، با ظاهری آراسته و آشنا با موسیقی کلاسیک و تبحر در نواختن پیانو، جهت نظافت منزل نیازمندیم!
بنده خدا توي جبهه بوده، از هر طرف آتيش خمپاره مياد، فرمانده داد ميزنه: سنگر بگيريد! بنده خدا ميگه: واسه من بربري بگيريد!
بنده خدا مياد تهران،‌ يه پرشيا مي‌بينه، مي‌زنه شيشه ماشين رو خورد و خاكشير مي‌كنه! صاحبش مياد و ميگه: مرتيكه، اين چه كاري بود كه كردي؟ بنده خدا ميگه: اهه، مال توئه، من فكر كردم مال شوكته!
بنده خدا بعد از عمري ميره مو می‌کاره، اسمش حج واجب درمیاد!

همسر اعدامی زنده‌شده:شوهرم «فراموشی» گرفته است

همسر اعدامی زنده‌شده:شوهرم «فراموشی» گرفته است

هنوز وقتی صحبت از شب اعدام می‌شود، تنش به‌لرزه می‌افتد و بغض گلویش را می‌گیرد. هرچند علیرضا -اعدامی نجات‌یافته بجنوردی- دیگر خطر مرگ را احساس نمی‌کند، اما همچنان در زندان است و خانواده‌اش نیز در تنگنا قرار دارند. همسر علیرضا، همراه سه‌فرزندش در محله‌ای فقیرنشین خارج از شهر بجنورد زندگی می‌کند و تحت‌پوشش «کمیته امداد» است. او می‌گوید صاحبخانه، عذرش را خواسته، پسرش ترک تحصیل کرده و شوهرش دچار فراموشی شده ‌است.

این زن 32ساله در گفت‌وگو با «شرق» وضعیت زندگی‌اش را شرح داده است.

عکسی از اعدام یک فیل قاتل !
 

وقتی به شما خبر دادند شوهرتان زنده ‌است چه احساسی داشتید؟


واقعا فکر نمی‌کردم که اولین ‌سوالتان این باشد. همه تنم دارد می‌لرزد. خیلی حالم بد شد. هنوز هم وقتی یاد آن روز می‌افتم انگار می‌میرم و زنده می‌شوم. اگر بخواهم خوب احساسم را برای شما توضیح بدهم باید بگویم من هم با علیرضا اعدام شدم. یا نه بهتر است بگویم من و بچه‌هایم با علیرضا اعدام شدیم. خیلی بد بود.

می‌دانستی شوهرت حکم اعدام دارد؟


این مساله پنهانی نبود. همه می‌دانستند که علیرضا محکوم به اعدام شده‌ است. هر هفته به دیدنش می‌رفتم. البته بعضی هفته‌ها هم چون نمی‌توانستم پول رفت‌وآمد را جور کنم، نمی‌رفتم. اما سعی می‌کردم مرتب ببینمش.

می‌دانستید کی قرار است اعدام شود؟


نه، خبر نداشتم. یک‌روز قبل از اعدام، علیرضا زنگ زد و گفت به زندان بیا. پرسیدم چه شده؟ گفت، نمی‌دانم رییس زندان گفته اگر دوست داری می‌توانی خانواده‌ات را ببینی. انگار که قلبم از جا کنده ‌شد. گاهی که به ملاقات شوهرم می‌رفتم، می‌دیدم وقتی بی‌خبر برای ملاقات صدا می‌زنند، یعنی قرار است حکم اجرا شود. بعد هم به ما گفتند هرکسی از خانواده‌اش که دوست دارد می‌تواند علیرضا را ببیند. من و بچه‌هایم با برادرشوهرم رفتیم. آنجا فهمیدیم که قرار است علیرضا فردای آن روز اعدام شود.

در آن ملاقات درباره چه‌چیزی حرف زدید؟


اصلا مگر می‌شود در آن شرایط حرف زد. برایش بمیرم. خیلی گریه کرده‌ بود. من چشم‌های علیرضا را می‌شناسم. قرمز‌قرمز شده‌ بود. گفت، مرا از«بند» صدا کردند و دیگر داخل نبردند. گفتند باید در انفرادی باشی. بعد هم فهمیدم قرار است حکم اجرا شود. البته سعی می‌کرد جلو ما خودش را کنترل کند. بچه‌ها را بغل کرد، آنها را بو می‌کرد و می‌بوسید. با برادرش صحبت کرد. دست روی سرم کشید و من را هم بغل کرد. گفت، همه به کنار، اما تو بدان همیشه در قلب من هستی. خیلی دوستت دارم. به خاطر عشق تو هرکاری می‌کنم. آخر می‌دانید من و علیرضا خیلی همدیگر را دوست داشتیم. اصلا یک زن و شوهر خاص بودیم. گفتم، علیرضا نمی‌خواهم تو را از دست بدهم. گفت، گریه نکن من دیوانه می‌شوم. بعد خندید و گفت، ببین من می‌خندم، خدا هرچه بخواهد، همان می‌شود. وقتی داشت می‌رفت، انگار قلبم کنده ‌شد.

چطور متوجه ‌شدید زنده‌ مانده ‌است؟


آن شب تا صبح نخوابیدم. خودم را زدم و گریه کردم. بچه‌ها خیلی حالشان بد بود. خیلی گریه می‌کردند. صبح که شد سیاه پوشیدیم و عزاداری را شروع کردیم. دایی‌ام رفت جنازه را تحویل بگیرد. ساعت حدود 9صبح بود که زنگ زد و گفت علیرضا زنده‌ است. گفتم دایی چی می‌گویی، یعنی اعدامش نکردند؟ گفت چرا اعدام کردند، اما زنده مانده ‌است. اصلا یک حالی بودم، باورم نمی‌شد. اسم اعدامی زنده‌شده را مسوول بیمارستان روی علیرضا گذاشته‌ بود. وقتی دایی‌ام رفته و گفته ‌بود آمده‌ام جنازه علیرضا ممقانی را تحویل بگیرم، به او گفتند، همان اعدامی‌ زنده‌شده را می‌خواهی؟ او در بخش آی‌سی‌یو است. دایی‌ام زنگ زد و گفت شوهرت زنده‌ است. یعنی قدرت خدا را به چشم دیدم. عزا تبدیل به عروسی و جشن شد. به همه محله شیرینی دادم.

وقتی شوهرت را دیدی چه حسی داشتی؟


اصلا همین حالا که دارم برای شما می‌گویم، انگار دارم خواب می‌بینم. باورم نمی‌شد، بغلش کردم. اول حرفی نمی‌زد. به ما گفته ‌بودند، ممکن است فلج شود، خودتان را برای هرچیزی آماده کنید. اما خدا را شکر خیلی بهتر شد.

حالا شوهرت در چه وضعیتی است؟


فراموشی گرفته. خیلی چیزها یادش نمی‌آید.


یعنی یادش نیست که اعدام شده است؟


حالا یادش نمی‌آید. هربار که به ملاقاتش می‌روم چند دقیقه‌ای مثل غریبه‌ها به من نگاه می‌کند.

چطور با او صحبت می‌کنی؟


خودم را معرفی می‌کنم می‌گویم علیرضا من زن تو هستم. خوب نگاه کن، دستم را بگیر. چندبار که می‌گویم، من را می‌شناسد. می‌گوید، یادم آمد. می‌گویم، علیرضا اینها بچه‌های تو هستند. دخترانت را نگاه کن. دوباره فکر می‌کند. بعد بچه‌ها را یادش می‌آید. حافظه‌اش از بین رفته. از وقتی از بیمارستان به زندان برده ‌شده، چون دارو به اندازه کافی در دسترسش نیست و مثل بیمارستان از او مراقبت نمی‌شود، فراموشی‌اش بدتر شده‌ است. هربار که می‌روم برایش توضیح می‌دهم که تو اعدام شدی، اما زنده ‌ماندی، بعد دوباره یادش می‌آید. حالت عادی ندارد.

دکترها نگفته‌اند چرا اینطور شده است؟


می‌گویند به دو دلیل است، اول اینکه اکسیژن به مغزش نرسیده. بعد هم دچار شوک ناشی از اعدام است. می‌گویند، مراقبت زیادی لازم دارد تا خوب شود.

چه کارهایی می‌شود برای بهبودی‌اش انجام داد؟


باید او را از زندان بیرون بیاوریم تا بتوانیم درمانش کنیم. غذای خوب و مقوی بدهیم. در محیط خانه باشد تا ما را بیشتر یادش بیاید.
وکیل علیرضا در مورد راهکار قانونی با شما صحبت نکرده است؟
راهش این است که 300میلیون‌تومان «وثیقه» بگذاریم، بیرون بیاید. اما من هرکاری بکنم، نمی‌توانم این سند را جور کنم. اصلا برایم ممکن نیست. آنقدر فقیر هستم که در خرج خانه‌ام مانده‌ام.

خرج خانه‌ات را چطور تامین می‌کنی؟


تحت‌پوشش «کمیته امداد» هستم. ماهی 60هزارتومان از آنجا می‌گیرم. یارانه هم می‌گیرم. با همین پول مجبورم هم خرجی خانواده و هم اجاره‌خانه را بدهم. هزینه‌های علیرضا هم هست.


در حال حاضر خانه‌ات کجاست؟


خارج از بجنورد است. ما در حاشیه شهر زندگی می‌کنیم. از جایی که ما هستیم تا شهر با ماشین 20دقیقه راه است. بچه‌هایم مجبور هستند، در شهر به مدرسه بروند. اما حالا یک هفته است که پسرم مدرسه نمی‌رود.

چرا؟


نمی‌توانیم کرایه ماشین را جور کنیم. گفت، بگذار خواهرهایم درس بخوانند. اشکالی ندارد، من مدرسه نروم. بچه‌ام فداکاری کرد. دوم دبیرستان است. خیلی درسش خوب است. اما پولمان نمی‌رسد. از جایی که ما هستیم تا جایی که پسرم به مدرسه می‌رود، باید 500تومان کرایه ماشین بدهد. همین‌طوری می‌شود روزی هزارتومان. نتوانستیم پولش را بدهیم. مثلا من خودم وقتی برای دیدن علیرضا می‌روم شش‌هزارتومان کرایه‌ ماشینم می‌شود. هفته پیش گفتند، برایش دارو بخر. نسخه را به داروخانه بردم و دارو را خریدم. بعد هم دوباره به زندان برگشتم. پول داروها شد 11هزارتومان. من پول ندارم بدهم. به خدا هیچ ‌پولی ندارم. برای خانه‌ای که اجاره کرده‌ایم، چهارمیلیون‌تومان پول پیش دادیم و 10هزارتومان اجاره می‌دهیم. صاحبخانه می‌خواست اجاره را بالا ببرد. خانه هیچ امکاناتی ندارد. در آشپزخانه حتی یک کابینت نیست و من ظرف‌هایم را در سبد می‌گذارم. البته اشکالی ندارد. سرنوشت من هم این بود. اما راستش صاحبخانه جوابم کرده و می‌گوید باید بروی یا کرایه را زیاد کنی. با این وضعیت چه باید بکنم؟

دنبال خانه جدید رفته‌ای؟


کدام خانه؟ دلت خوش است. صاحبخانه می‌گوید، نمی‌توانم چهارمیلیون‌تومانت را بدهم که بروی. من هم یک‌ونیم‌میلیون‌تومان قرض کرده ‌بودم که بیعانه خانه دیگری را بدهم. اما صاحبخانه جدید گفت، یا همه پول را بده و بیا بنشین، یا پولت را پس می‌دهم. پول را پس گرفتم و دوباره به صاحبانش برگردانم. حالا صاحبخانه وسایلم را به حیاط ریخته و می‌گوید، اگر کرایه را زیاد نمی‌کنی برو.

یعنی حالا شما در خیابان زندگی می‌کنید؟

یک‌روز در خیابان بودیم. با سه‌بچه چه کنم؟ برادرم آمد و واسطه شد و به صاحبخانه گفت، بگذار چندماهی اینجا باشند تا جایی ارزان‌تر پیدا کنیم. انگار بدبختی‌های من تمامی ندارد. این وسط به من می‌گویند 300میلیون‌تومان سند بیاور. یکی نیست بگوید، اگر این پول را داشتیم که شوهرم مواد نمی‌فروخت. ما از بدبختی به این روز افتادیم. نان شب نداریم بخوریم.

شنیده‌ام کار می‌کنی؟

وقتی علیرضا را بازداشت کردند، دیگر همان آب‌باریکه هم قطع شد. او برای آدم دیگری مواد جابه‌جا می‌کرد و پولش مال خودش نبود. مال کسی دیگر بود. وقتی او را گرفتند، خیلی فقیر شدیم. من در خانه‌های مردم کار می‌کردم. در این چهارسال، نگذاشتم آبرویش برود و خدایی نکرده به بدبختی بیفتیم. آبرویم را برد، اما آبرویش را حفظ کردم.

چرا چنین کاری برای شوهرت کردی؟ چرا از او جدا نشدی؟


ما عاشق و معشوق بودیم. علیرضا پسرخاله من بود. از همان نوجوانی دوستش داشتم. خیلی مرد بود. خدا سایه‌اش را از سرم کم نکند. خیلی دوستش دارم. عشق ما در فامیل معروف بود. حالا هم آبرویش را حفظ می‌کنم. از دستش دلخور هستم. اما دوستش دارم. علیرضا مرد چشم‌پاکی بود. خدا را شاهد می‌گیرم، چشم به ناموس یا مال مردم نداشت. من را هم خیلی دوست داشت. مرد باشرفی بود. اما خب، بدبختی، بد دردی است. آدم را به هر راهی می‌کشاند. با این حال دزد ناموس مردم نبود. حواسش به زندگی‌اش بود.

فامیل برای اینکه آواره نشوی کمکت نمی‌کنند؟

هرکس به اندازه خودش گرفتار است و بدبختی‌های خودش را دارد. بندگان خدا دست من را می‌گیرند. اما چقدر می‌توانند این کار را بکنند؟ اگر بتوانم علیرضا را بیرون بیاورم و چندماهی در خانه به او رسیدگی کنم و بچه‌ها دورش باشند، شاید فراموشی‌اش درست شود. اصرار دارم که پسرم درس بخواند. من که بدبخت شدم، اما می‌خواهم خدا سرنوشت آنها را مثل من نکند. بچه‌ها اگر درس بخوانند، اینطوری نمی‌شوند. اگر پول داروهای علیرضا نبود، شاید می‌شد کرایه ماشین پسرم را بدهم. اما حالا نمی‌شود. حالا باز شکر که خدا علیرضا را به ما داد. آخر شما نمی‌دانید که علیرضا به من گفت، تو نگین زندگی من هستی. همه‌چیز را درست می‌کنم اما بنده خدا گرفتار شد.

0.646890001330941875 taknaz ir4 گالری تصاویر متحرک جالب و دیدنی

0.646890001330941875 taknaz ir4 گالری تصاویر متحرک جالب و دیدنی

حالا چه خواسته‌ای از مسوولان داری؟


خواسته‌ام این است حالا که لطف کردند و به او عفو دادند، یک کمکی به من بکنند، زندگی کنیم. علیرضا دیگر دنبال خلاف نمی‌رود. بیایند و وضعیتش را ببینند. خودشان دلشان به‌رحم می‌آید. سرنوشت بچه‌های من را ببینند، متوجه می‌شوند علیرضا چرا موادفروش شد. چندماه دیگر صاحبخانه دوباره وسایلم را بیرون می‌ریزد. آن‌وقت توقع دارید من چه بکنم؟ حالا که خدا خواست و شوهرم زنده ‌ماند، حداقل کمک کنید تا ما زندگی کنیم. این وضعیت برای من مثل مرگ است. دیگر نمی‌توانم بنشینم که این‌بار پسرم برای تامین خورد و خوراک ما مجبور شود، خلاف کند و بعد هم او را بگیرند و سرنوشتی مثل سرنوشت پدرش داشته‌ باشد. ما حالا به حمایت نیاز داریم. اینکه ولمان کنند به امان خدا و در بدبختی باشیم و بعد بگویند، چرا چنین و چنان شد که نمی‌شود. یکی بیاید بگوید دردتان چه بود؟ چرا شوهرت موادفروش شد؟ بیایند وضعیت زندگی من را ببینند. جایی زندگی می‌کنم که اگر نصفه‌شب بچه‌ام مریض شود، ماشین نیست که او را به بیمارستان ببرم. ما احتیاج به کمک داریم. آدم‌ها تا یک جایی در برابر بی‌پولی و بدبختی می‌توانند مقاومت کنند. خدا را شکر بچه‌هایم سالم هستند. کار خلاف نمی‌کنند. اما مسوولان هم توجهی به بدبخت‌هایی مثل ما کنند. خدا شاهد است که من گاهی برای خرید یک نان می‌مانم.

 

اگه زن بی حجاب باشه چی می شه ؟

اگه زن بی حجاب باشه چی می شه ؟

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت :ببخشید

 آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل

 آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی،

 طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد: مردیکه

 عوضی، مگه خودت ناموس نداری. ... می‌خوری تو و هفت جد آبادت ...

 خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و

 عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد: خیلی عذر

 می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار

 دارن بدون اجازه نگاه می کنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه

 بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت

 داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

شرط شوهر یابی

 شرط شوهر یابی

از وقتی 20 ساله شده‌بودم، نگران این بودم كه نكنه خواستگار نداشته‌باشم. از همون روز تصمیم گرفتم یه فكری بكنم. با خودم گفتم شاید اگه مانتوی كوتاهتری بپوشم، یا یخورده، آرایشم رو غلیظ‌تر كنم، یا  یخورده موهامو بیشتر بیرون بذارم، یه نفر پیدا بشه و جذب زیباییم بشه!

اتفاقا فكرم درست از آب در اومد. اونم نه یه نفر، چندین نفر مجذوب زیباییم شده بودن و دائم دور و برم می‌پلكیدن. یكی كرایه ماشینم رو حساب می‌كرد و یكی برام خوراكی می‌گرفت. یكی شده بود راننده‌ی شخصی و یكی شاعر مدیحه‌سرای من...............

ولی نمی‌دونم كجای كارم اشكال داشت كه تا حالا كه سی و پنج سالمه، هیچكدومشون ازم خواستگاری نكرده!