هر هر کر کر2
يكي ازبدترين ودر عين حال خوبترين خاطرات دوران ليسانسم اين بود كه: يه استادبامرام به پست ماخورد،روزآخري كه نمره ها نهايي ميشد،بهم زنگ زد گفت پسر چند ميخاي مشروط نشي؟دوتا ماشين حساب زدم ودر عين ناباوري به استاد گفتم: ٢٣
دختر : عشقم می خوام یه چیزی بگم ولی قول بده که عصبانی نشی...
پسر : باشه...بگو...
دختر :داداشم هفته پیش خواهرتو دیده و خیلی خوشش اومده...و می خواد که باهاش حرف بزنه...
پسر :چییی؟؟؟؟ غلط کرده...استخوناشو خورد می کنم...دندوناشو می ریزم تو حلقش...اون کی باشه که به ناموس من نگاه کنه؟؟!!به چه حقی می خواد دستشو بگیره؟؟
دختر :میشه دستمو ول کنی؟؟؟ لطفا"؟؟؟
پسر :چراا؟؟؟
دختر :چون توام الان دست ناموس داداشمو گرفتی...منو فراموش کن و برو مواظب ناموست باش و به ناموس بقیه کاری نداشته باش...
عشق
متولد ۱۳۵۶ لیسانس اقتصاد از دانشگاه علامه طباطبایی تهران سال ۱۳۸۰ عاشق دختری بنام مریم شد و چون وضع مادی جعفر خوب نبود پدر مریم با ازدواجشان مخالفت کرد...
پنج سال تمام جعفر و مریم برای رسیدن به هم تلاش کردن. سال ۸۵ مریم خود کشی کرد و جعفر دیوانه شد. اکنون دو چشم جعفر کور شده و به هرکی میرسه میگه هفته دیگه عروسیشه همه رو دعوت میکنه !
به افتخار این عـــشــق فقط میشه ســــکــــوت کرد
ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺳﻮﭘﺮﻣﺎﺭﮐﺖ ﭼﯿﺰ ﻣﯿﺰ بخرم ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺩﺍﺧﻞ ﺩﺳﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪﺭﻭ ﭘﻔﮑﺎ ﻣﯿﮕﻪ:
ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺁﻗﺎ ﺍﺯﯾﻦ ﭘﻔﮑﺎ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ﯾﺎﺭﻭ ﻫﻢ ﯾﻪ ﻧﯿﮕﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﯾﻪ ﻧﯿﮕﺎ ﺑﻪﺩﺧﺘﺮﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ:ﻧﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺗﻤﻮﻡ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯿﺎﺩﺑﺮﺍﻣﻮﻥﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﻓﺖﺑﯿﺮﻭﻥ!!!