عشـــــــــــق و نفـــــــــرت با شکـــــــــــــــــو 1
مهلتم بده...
میروم...
فقط پایت را بلند کن تا غرورم را جمع کنم...
وقتی دو عاشق از هم جدا میشن دیگه نمیتونن مثه قبل با هم دوست باشن.چون به قلب هم زخم زدند...نمیتونن دشمن هم باشن.چون یه زمانی عاشق بودند...تنها میتونن آشناترین غریبه برای هم باشن......
بین آدم ها فقط باید عاقلانه زندگی کرد نه عاشقانه...
کسی که قدش به عشق نمیرسه غرورتم بذاری زیر پاش بازم بهش نمیرسه...
میترسم...
از اینکه روزی...
یک جایی...
من و تو...
خیلی دور از هم...
شب و روز...
در آغوش یک غریبه...
بی قرار هم باشیم...
وبع از هر بار هم آغوشی به یاد آغوش هم بی صدا گریه کنیم............
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده زول بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوسش داری...
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یکبار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده...
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی...
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات خیس کنه اما مجبود باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری...
چقدر سخته گل آرزوهات تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و تونوقت آرام زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک...
از یــه جــایــی بــه بعــد
دیگه بــزرگ نمیــشــی؛پـیـــر میشی
از یــه جــایی بــه بعــد
دیگــه خســته نمیشــی؛ مــی بُـــــرّی
از یــه جــایــی بــه بعــد
دیـگه تــکــراری نــیســتی؛ زیــادی ای
دليل اينكه آرومم اميد لمس دستاته
همين لبخند پنهاني كنار لحن گيراته
دليل اينكه تنهايي همين دستاي تنهامه
همين دنياي تاريكم همين ترديد چشمامه
تو دلگيري نمي دوني چه رويايي به من دادي
اگه فكر مي كني سردم برو رد شو تو آزادي
نمي دوني چقد سخته تو پشت نبض ديواري
نمي دونم تو اين روزا چه احساسي به من داري؟
نه اينكه سرد و مغرورم نه اينكه دور از احساسم
بزار دست دلم رو شه بزار رويا رو بشناسم
تمومه شهر خوابيدن من از فكر تو بيدارم
يه روز مي فهمي از چشمام چه احساسي به تو دارم
شبيهه حس پژمردن دچار شك و بي رنگي
من آرومم...
تو تنهايي...
حقيقت داره دلتنگي...!
دلتـــــنگـ یعنی:
روبـــروی دریــــا ایستاده باشی
ولــــــی
خاطره ی یه خیابون خفه ت کنه...!
می دانی … !؟
به رویت نیاوردم … !
از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما “
فهمیدم
پای ” او ” در میان است . . .
مـــات شــدم از رفـتنت !!
هیچ میز شطرنجی هم در میان نبود!
ایـن وســط ، فــقـط یـک دل بـــود ...
کـه دیگــر نـیست !!
ایــنــــکـــه مــن مـــیـــکــشــم درد بی تـــــــــــــــــو بــــــــــــودن نــــیــســـت . . .
تــــــــــــــاوان بــــا تـــــــــــو بـــــــــــودنــــــــــــه . . . .