جان میدهم به گوشه زندان

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمی کنم!

افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم

زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.

با تازیانه های گرانبار جانگداز

پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است

این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

گر من به تنگنای ملال آور حیات

آسوده یکنفس زده باشم حرام من!

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.

هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟

من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.

یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !

زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.

شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ

روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را !

منشین که دست مرگ زبندم رها کند.

محکم بزن به شانه من تازیانه را .

به خارزار جهان ، گل به دامنم

به خارزار جهان ، گل به دامنم ، با عشق
صفاي روي تو ، تقديم مي كنم ، با عشق
درين سياهي و سردي بسان آتشگاه
هميشه گرمم ، هميشه روشنم با عشق
همين نه جان به ره دوست مي فشانم شاد
به جان دوست ، كه غمخوار دشمنم با عشق
به دست بسته ام اي مهربان ، نگاه مكن
كه بيستون را از پا در افكندم ، با عشق
دواي درد بشر يك كلام باشد و بس
كه من براي تو فرياد مي زنم : با عشق

سوقات یاد این سپیدار کهن سالی

سوقات یاد

این سپیدار کهن سالی که هیچ از قیل وقال ما نمی آسود،

این حیاط مدرسه،

این کبوترهای معصومی که ما روزی به آنها دانه می دادیم،

این همان کوچه، همان بن بست،

این همان خانه، همان درگاه،

این همان ایوان، همان در... آه!

از بیابانهای خشک و تشنه، از هر سوی صد فرسنگ،

در غروبی ارغوانی رنگ،

با نشانی های گنگ و دور،

آمدم تا هفت سال از سرگذشتم را،

بشنوم- شاید-

از اشارتهای یک در،

از نگاه ساکت یک پنجره، یک شیشه، یک دیوار

در حرم، در کوچه، در بازار!

آمدم خود را مگر پیدا کنم:

کیف زرد کوچکی بر پشت،

نیزه ای از آن قلم ها ی نئی در مشت،

گوش ها از سوز سرما سرخ،

رهگذر بر سنگفرش راه ناهموار!

آمدم- شاید-

ناگهان در پیچ یک کوچه،

چشم در چشمان مادر واکنم!

های های اشتیاق سالها را سر دهیم،

و آنچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده ایم،

سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم.

هیچ

در میان ازدحام زائران

پای تا سر گوش،

شاید از او ناله ای در گیرودار این همه فریاد،

مانده باشد در فضا،

-هرچند نامفهوم-

در رواق سرد و ساکت:

می دویدم در نگاه سرد ساکت:

می دویدم در نگاه صدهزار آیینه ی کوچک

شاید از سیمای او در بازتاب جاودان این همه تصویر

مانده باشد سایه ای،

-هرچند نامعلوم-

هیچ!

هیچ غیر از بغض تاریک ضریح!!

هیچ غیر از شمع ها و قصه ی پرپر زدن در اشک

هیچ غیر از بهت محراب، آه!

هیچ غیر از انتظار کفش کن!

باز می گشتم.

زخم کاری خورده ای، تا جاودان دلتنگ.

از بیابان ها ی خشک و تشنه صد فرسنگ، صد فرسنگ

پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را،

چون دل من از زمین می کند و می پیچاند و تا اوج فضا می برد،

خود نمی دانم،

موجی از نفرین این بیچاره انسان بود و در چشمان کور آسمان می ریخت؟!

یا که باد رهگذر، سوقات انسان را به درگاه خدا می برد؟!

خاک خواهی شد!

از رخ آیینه ها هم پاک خواهی شد!

چون غباری گیج، گم، سرگشته در افلاک خواهی شد!

بنشين، مرو، چه غم كه شب از

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

***

بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

***

بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

***

بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي

شايد نماند فرصت ديدار ديگري

آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

***

بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

***

اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -

با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

به چه مانند کنم موی پریشان تو

به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟
به دل تیره شب؟ به یکی هاله ی دود
یا به یک ابر سیاه که پریشان شده و ریخته بر چهره ی ماه
به نوازشگر جان
یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم یا بدان شعله ی شمعی که بلرزد ز نسیم
به چه مانند کنم حالت چشمان تو را
به یکی نغمه ی جادویی از پنجه ی گرم
به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر
یا به الماس سیاهی که بشویند اش در جام شراب
به زلهای نوازشگر حافظ در شب
یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب
به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟
به یکی لاله ی شاداب که بنشسته به کوه
به شرابی که نمایان بود از جام بلور
به صفای گل سرخی که بخندد درباغ
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن
یا به یا قوت درخشانی در نور چراغ
مرمر صاف تن ات را به چه مانند کنم؟
به بلوری رخشان
یا به پاکی و دل انگیزی برف
به یکی ابر سپید
یا به یک مخمل خوش رنگ نوازشگر گم
به یکی چشمه ی نور
یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم
به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب
به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه
یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب
به چه مانند کنم؟
من ندانم
به نگاهی تو بگو-
به چه مانند کنم

تاريك چه جاي ماه ، كه حتي

تاريك

چه جاي ماه ،

كه حتي شعاع فانوسي

درين سياهي جاويد كورسو نزند

به جز قدمهاي عابران ملول

صداي پاي كسي

سكوت مرتعش شهر را نمي شكند

***

به هيچ كوي و گذر

صداي خنده مستانه اي نمي پيچد

***

كجا رها كنم اين بار غم كه بر دوش است ؟

چرا ميكده آفتاب خاموش است !

نفس مي زند موج ... *** نفس مي

نفس مي زند موج ...

***

نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست،

پس مي زند موج .

فغاني به فريادرس مي زند موج !

من آن رانده مانده بي شكيبم،

كه راهم به فريادرس بسته،

دست فغانم شكسته،

زمين زير پايم تهي مي كند جاي،

زمان در كنارم عبث مي زند موج !

نه درمن غزل مي زند بال،

نه در دل هوس مي زند موج !

***

رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد،

يكي برق سوزنده بايد،

كزين تنگنا ره گشايد؛

كران تا كران خار و خس مي زند موج !

***

گر اين نغمه، اين دانه اشك،

درين خاك روئيد و باليد و بشكفت،

پس از مرگ ببل، ببينيد

چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج !

بهار را باور كن باز كن

بهار را باور كن
باز كن پنجره‌ها را، كه نسيم

روز ميلاد اقاقي‌ها را

جشن مي‌گيرد،

و بهار،

روي هر شاخه، كنار هر برگ،

شمع روشن كرده است.

همة چلچله‌ها برگشتند،

و طراوت را فرياد زدند.

كوچه يك پارچه آواز شده است،

و درخت گيلاس،

هدية جشن اقاقي‌ها را،

گل به دامن كرده است.

باز كن پنجره ها را اي دوست!

هيچ يادت هست،

كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟

برگ‌ها پژمردند؟

تشنگي با جگر خاك چه كرد،

هيچ يادت هست،

توي تاريكي شب‌هاي بلند،

سيلي سرما با خاك چه كرد؟

با سر و سينة گل‌هاي سپيد،

نيمه شب باد غضبناك چه كرد؟

هيچ يادت هست؟

حاليا معجزة باران را باور كن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببين!

و محبّت را در روح نسيم،

كه در اين كوچة تنگ،

با همين دست تهي،

روز ميلاد اقاقي‌ها را

جشن مي‌گيرد.

خاك، جان يافته است.

تو چرا سنگ شدي؟

تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟

باز كن پنجره‌ها را ...

و بهاران را باور كن !

سینه ها می ریخت لهیب کوره آهن

سینه ها می ریخت
لهیب کوره آهن به شهر می پیچید
چه میگذشت آنجا
که جای نازگل و ساز و باد و رقص درخت
به جای خنده بخت
غبار مرگ بر اندام برگ می بارید
نسیم سوخته پر می گریخت می افتاد
درخت جان می داد
کبوتران گریزان در آسمان دانند
که حال ماهی در زهرنک رود چه بود
که چشم بید در آن جاری پلید چه دید
که نیکروزی از آدمی چگونه رمید
کبوتران دانند
چراغ و اینه آب جاودان خاموش
نگاه و دست درختان به استغاثه بلند
نه ماه را دگر آن چهره گشود به ناز
نه مهر را دگر آن روی روشن از لبخند
چه میگذشت آنجا ؟
چه می گذشت ؟
نگاهی ازین دریچه به شهر
به مرغ و ماهی دریا
به کوه و جنگل و دشت
تن مسیح طبیعت به چار میخ ستم
سرش به سینه اندوه جاودانی خم

مــــــدار قلب تـــو وقتی که

مــــــدار قلب تـــو
وقتی که باد
از دور سوی مشرق دیدار می دمید
من بادبان دست بزرگم را
سوی مدار قلب تو افراشتم بلند
و ماه
در مدّ شامگاهی خود ، سبز می وزید.

بــــــانوی من من از ژرفنای

بــــــانوی من
من
از ژرفنای نیلی اندوه
تا ارتفاع دوستی دوست
با گام اشتیاق دویدم .
تا
بر چشمه های پاک رسیدم
من
آن جاری زلال خنک را
بر سنگ های تشنه گشودم .من
از خیمه نهفته ی لیلا
در شعر های ناب نظامی
بر روشنان دیده مجنون
- این عاشق بزرگ صداقت -
تصویری از شکوه کشیدم .
من
از خوشه های نارس گندم
در غنچه وار ناف قشنگت
شیری معطر دوشیدم
و
در لذت شبانه نوشیدم .
پس
نام تو را
بانوی من : بکارت پا یا
شش سال عاشقانه پوشیدم .

رســـــولان بی کتـــــاب در

رســـــولان بی کتـــــاب
در استخوان جمجمه ی دوست
شمعی نشاندم فانوس شب - درخش
و تسلیت یار رفته را
بر زندگان خاک سرودم .
پنداشتم
در بی شکیب تسلیت تلخ مردگان
آرامش یقین خداییست
پنداشتم
آنان که مرده انداز درد زندگان خاک فرو مردند ...
ای دوست
ای شقیق
اما به من بگو
اینجا که زنده است ؟
که مرده است ؟
در روزگار یاس رسولان بی کتاب
آیا کدام آیه منزل
با تو سروده پوچ ؟
و میله های کدامین شریعت موعود
اندیشه ی بلند تو را می کشد به بند ؟
اینجا کبوتران یکشنبه دعا
اینجا کبوتران قدیس پاپ ها
بر شاخسار دست « یهودا »
پرواز جوجه ها را آغاز می کنند
و زندگان مسخ
پرواز را به چشم تماشا نشسته اند .
و « گیل گمش »
بر اسب « دن کیشوت »
از سنگلاخ مبهم تاریخ می رسد
شمشیر تیزبادش در کف
آماده ی مصاف
با پره های چوبی باد آس روستاست.
با ناخنی که خون تو رامی برد به خاک
در پوک این مغاک چه می جویی ؟
بیهودگی ست در نفس باد های سرخ
پوسیدگی ست در قفس خاک های زرد.
در نبض خاک ریشه ی گندم نمی تپد.
و افسون لاک پشت
در نور شمع
- کز پوک آهیانه فرو می چکد به خاک -
دیواری از شقاوت خونین
رویانده بر گذرگه روح مار .
اینک صلای سلطنت جاودان مرگ
این باور یقین عقاب پیر .

در جوانی غصه خوردم هیچ کس

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد
در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد
آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد
آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد.

امشب ای ماه! در مدار

امشب ای ماه!
در مدار حضورت
ستاره ای بینه ماندن و سقوط كردن
مردد است...!
================
من امشب تا سحر خابم نخاهد برد
همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست
میانه بستر تنهایی من
هیچ نیست به جز تنِ عریان سردِ
خاطرات تو
بیا بنشین یك لحظه بر بالین سردم
كه سهمِ من فقط سرما و سوزِ سختِ این عشق است...
================
دل بر سر سایه گل بستن عشق است
در رخ غم عشق دیدن عشق است
دست در دست باد تا ناکجاآباد
در گذرگاه درد در بوی گل ,شکفتن ,عشق است
================
یك امشبی كه در آغوش شاهد شِكرم
گَرَم چو عود برآتش نهند غم نخورم
چو التماس برآمد هلاك باكی نیست
كجاست تیر بلا گو بیا كه من سپرم
ببند یك نفس ای آسمان صبح
برآفتاب،كه امشب خوش است با قمرم...
===============
صل تقسیم
چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانیها
دستها تشنه ی تقسیم فراوانیها
با گل زخم سر راه تو آذین بستیم
داغهای دل ما ، جای چراغانیها
حالیا دست کریم تو برای دل ما
سرپناهی است در این بی سر و سامانیها
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سرانگشت تو آغاز گل افشانیها
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزل ها و غزلخوانیها
سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت عریانیها
چشم تو لایحیه ی روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانیها

روز پاییزی میلاد تو در یادم

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست / روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من / در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست / نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست

یادم هست …. یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود / پس چرا گشت شبانه ، دربه در،یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید / کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست

تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی / باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل / آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست …. یادت نیست

نگاهي به آسمان كنار دريا، با

نگاهي به آسمان

كنار دريا، با آب همزبان بودم .

ميان توده رنگين گوش ماهي ها،

ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم !

به موج هاي رها شادباش مي گفتم !

به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها،

به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب،

كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم .

نهيب زد دريا،

كه : - « مرد !

اين همه در پيچ تاب آب مگرد !

چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي !

مرا در آينه آسمان تماشا كن !

دري به روي خود از سوي آسمان واكن !

دهان باز زمين در پي تو مي گردد !

از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن !

زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش !

بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن !

از تمام رمز و رازهاي عشق جز

از تمام رمز و رازهاي عشق
جز همين سه حرف
جز همين سه حرف ساده ميان تهي
چيز ديگري سرم نمي شود
من سرم نمي شود
...ولي
راستي
دلم
!که مي شود
=====================
گفتم دل را به پند درمان کنمش
جان را به کمند سر به فرمان کنمش
این شعله چگونه از دلم سر نکشد
وین شوق چگونه از تو پنهان کنمش
=====================
چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد !

به دست موج خيالت سپرده ام جان را .

فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛

بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر .

درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم،

چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟
=====================
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد

نیلوفر از مرز خوابم می گذشتم

نیلوفر
از مرز خوابم می گذشتم ،

سایه تاریک یک نیلوفر

روی همه این ویرانه فرو افتاده بود .

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

در پس درهای شیشه ای رویاها ،

در مرداب بی ته آیینه ها ،

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روییده بود .

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم .

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستون ها می پیچد .

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

نیلوفر رویید ،

ساقه اش از ته خواب شفافم سرکشید .

من به رویا بودم ،

سیلاب بیداری رسید .

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم :

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود .

در رگهایش ، من بودم که می دویدم .

هستی اش در من ریشه داشت ،

همه من بود .

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

سپیده در دور دست قویی پریده

سپیده
در دور دست

قویی پریده بی گاه از خواب

شوید غبار نیل ز بال و پر سپید

لب های جویبار

لبریز موج زمزمه در بستر سپید

در هم دویده سایه و روشن.

لغزان میان خرمن دوده

شبتاب می فروزد در آذر سپید

همپای رقص نازک نی زار

مرداب می گشاید چشم تر سپید

خطی ز نور روی سیاهی است:

گویی بر آبنوس درخشد زر سپید.

دیوار سایه ها شده ویران.

دست نگاه در افق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید.

گرگ هاري شده ام هرزه پوي و

گرگ هاري شده ام
هرزه پوي و دله دو
شب درين دشت زمستان زده ي بي همه چيز
مي دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهايم چو دو كانون شرار
صف تاريكي شب را شكند
همه بي رحمي و فرمان فرار

گرگ هاري شده ام، خون مرا ظلمت زهر
كرده چون شعله ي چشم تو سياه
تو چه آسوده و بي باك خزامي به برم

آه ، مي ترسم ، آه
آه ، مي ترسم از آن لحظه ي پر لذت و شوق
كه تو خود را نگري
مانده نوميد ز هر گونه دفاع
زير چنگ خشن وحشي و خونخوار مني

پوپكم ! آهوكم
چه نشستي غافل
كز گزندم نرهي، گرچه پرستار مني
پس ازين دره ي ژرف
جاي خميازه ي جاويد شده ي غار سياه
پشت آن قله ي پوشيده ز برف
نيست چيزي، خبري
ور تو را گفتم چيز دگري هست ، نبود
جز فريب دگري
من ازين غفلت معصوم تو ، اي شعله ي پاك
بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم

منشين با من ، با من منشين
تو چه داني كه چه افسونگر و بي پا و سرم ؟
تو چه داني كه پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني، چه نيازي، چه غمي ست ؟
يا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمي ست
در دم اين نيست ولي
در دم اين است كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم

پوپكم ! آهوكم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم
مگرم سوي تو راهي باشد
چون فروغ نگهت
ورنه ديگر به چه كار آيم من
بي تو ؟ چون مرده ي چشم سيهت

منشين اما با من ، منشين
تكيه بر من مكن ، اي پرده ي طناز حرير
كه شراري شده ام
پوپكم ! آهوكم
گرگ هاري شده ام

به دیدن آمده بودم دری گشوده

به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد
صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد
سرت به بازوی من تكیه ای نداد و سرم
دمی به بالش دامان تو غنوده نشد
لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود
ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد
نشد كه با تو برآرم دمی نفس به نفس
هوای خاطرم امروز مشكسوده نشد
به من كه عاشق تصویرهای باغ و گلم
نمای ناب تماشای تو نموده نشد
یكی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه كنم
كه باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد
چه چیز تازه در این غربت است ؟ كی ؟ چه زمان
غروب جمعه ی من بی تو پوك و پوده نشد ؟
همین نه ددیدنت امروز - روزها طی گشت
كه هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد
غم ندیدن تو شعر تازه ساخت . اگر
به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد

به آب و تاب که را جلوه ی

به آب و تاب که را جلوه ی ستاره ی توست ؟
که آفتاب در این باب استعاره ی توست
همین امید نه ترجیع مهربانی تو
که عشق نیز به تکرار خود دوباره ی توست
نسیم کیست به چوپانی دلم ؟ که تویی
که گله های گلم پیش چوب پاره ی توست
بهار با همه ی جلوه و جمل گلی
به پیش سینه ی پیراهن بهاره ی توست
سپیده را به بر و دوش خود چرا نکشی ؟
که این حریر جدا بافت از قواره ی توست
تو داغ بر دل هر روشنی نهی که به باغ
چراغ لاله طفیل چراغواره ی توست
رضا به قسمت خاکسترم چرا ندهم ؟
به خرمنم نه مگر شعله از شراره ی توست ؟
ستاره نیز که باشم کجا سرم به شهاب
که رو به سوی سحر قاصد سواره ی توست
اگر به ساحل امنی رسم در این شب هول
همان کنار تو آری همان کناره ی توست

چون پرنده ای که سحر با تکانده

چون پرنده ای که سحر
با تکانده حوصله اش
می پرد ز لانه ی خویش
با نگاه پر عطشی
می رود برون شاعر
صبحدم ز خانه ی خویش
در رهش ، گذرگاهش
هر جمال و جلوه که نیست
یا که هست ، می نگرد
آن شکسته پیر گدا
و آن دونده آب کدر
وان کبوتری که پرد
در رهش گذرگاهش
هر خروش و ناله که هست
یا که نیست ، می شنود
ز آن صغیر دکه به دست
و آن فقیر طالیع بین
و آن سگ سیه که دود
ز آنچه ها که دید و شنید
پرتوی عجولانه
در دلش گذارد رنگ
گاه از آنچه می بیند
چون نگاه دویانه
دور ماند صد فرسنگ
چون عقاب گردون گرد
صید خود در اوج اثیر
جوید و نمی جوید
یا بسان اینه ای
ز آن نقوش زود گذر
گوید و نمی گوید
با تبسمی مغرور
ناگهان به خویش اید
ز آنچه دید یا که شنود
در دلش فتد نوری
وین جوانه ی شعر است
نطفه ای غبار آلود
قلب او به جوش اید
سینه اش کند تنگی
ز آتشی گدازنده
ارغنون روحش را
سخت در خروش آرد
یک نهان نوازنده
زندگی به او داده است
با سپارشی رنگین
پرتوی ز الهامی
شاعر پریشانگرد
راه خانه گیرد پیش
با سریع تر گامی
باید او کند کاری
کز جرقه ای کم عمر
شعله ای برقصاند
وز نگاه آن شعله
یا کند تنی را گرم
یا دلی را بسوزاند
تا قلم به کف گیرد
خورد و خواب و آسایش
می شود فراموشش
افکند فرشته ی شعر
سایه بر سر چشمش
پرده بر در گوشش
نامه ها سیه گردد
خامه ها فرو خشکد
شمعها فرو میرد
نقشها برانگیزد
تا خیال رنگینی
نقیش شعر بپذیرد
می زند بر آن سایه
از ملال یک پاییز
از غروب یک لبخند
انتظار یک مادر
افتخار یک مصلوب
اعتماد یک سوگند
روشنیش می بخشد
با تبسم اشکی
یا فروغ پیغامی
پرده می کشد بر آن
از حجاب تشبیهی
یا غبار ایهامی
و آن جرقه ی کم عمر
شعله ای شود رقصان
در خلال بس دفتر
تا که بیندش رخسار ؟
تا چه باشدش مقدار ؟
تا چه ایدش بر سر ؟