وقتی 4سالم بود یه بار عموم

وقتی 4سالم بود یه بار عموم اومده بود خونمون بابام براش چای ریخت ولی لیوانا رو پر نکرده بود.منم میرم بالا سر لیوانا میشاشم توشون تا پرشن.هنوز که هنوزه سر این جریان سر به سرم میزاره.

دیشب

تو تاکسی داشتم پیامک میزدم یه بابایی کلشو کرده بود توی گوشیم در اون سطح که دیگه خودم نوشته های گوشیم رو نمیدیدم خیلی عادی تایپ کردم :

« کلتو بکش کنار پدرســـگ » یارو ریلکس روشو کرد اونور..!

یادمه

یادمه یه بار با پسر عموم قایم موشک بازی میکردم. اون رفت قایم شد.من خواستم برم دنبالش دیدم مامان شربت درست کرده. جاتون خالی شربتو خوردم. شبکه دو داشت برنامه گجتو نشون میداد. اونو هم دیدم.خلاصه نزدیک ناهار مامانم گفت حامد کو؟
پیداش کردیم طفلک زیر تخت اتاقم خوابش برده بود

اردک

میگن سر به سر بچه نذار همینه ها....
من 7 سالم بود یه اردک داشتم، یکی از دوستای بابام که بابام باهاش رودربایستی هم داشت
خواست سربهسرم بذاره گفت اردکتو میدی مال من باشه؟
منم گفتم شما خودت یه پا اردکی دیگه اردکو میخوای چکار؟
از نگاه بابام فهمیدم چه غلطی کردم...

جفتتون

سال دوم دبیرستان سر کلاس ریاضی سه تا از بچه ها ته کلاس یه سره سر و صدا میکردن در حین اینکه دبیر درس میداد ، معلم که شاکی شده بود گفت : شما سه تا جفتتون بیاین بیرون

وای تا آخر سال سوژه خندمون بود
یه سره بهش میگفتیم شما سه تا جفتتون بیاین بیرون

تجدیدی

 بعد از امتحانات میان ترم توی دبیرستان مدیر مدرسه توی حیاط بود و مثل همیشه بچه ها دور و برش خود شیرینی میکردن منم نزدی رفتتم تا منو دید گفت آقای مشکات میدونی چند تا از درسات رو تجدید شدی

با حالت نگرانی گفتم نه
در حالی که با انگشتاش عدد 4 رو نشون میداد گفت 5 تا و شروع به شمردن کرد : زبان ، ریاضی ، مبانی
‏‌هر کس دوروبرمون بود منفجر شد از خنده
توی کل مدرسه پیچیده بود این قضیه

صندلی

 توی کارگاه کامپیوتر صندلی چرخ دار داشتیم یکی از بچه ها که دقیقا کنار در ورودی مینشست سر به سرم گذاشت و منم که از جای دیگه اعصابم خورد بود بلند شدم و صندللی رو بالای سرم بردم و طرفش پرت کردم چشمتون روز بد نبینه همون لحظه سرپرست کارگاه اومد و صندلی خورد بهش ، پخش زمین شد ...

دهنم رو سرویس کردن به خاطر این کارم