سوتی های با حال 5
اول راهنمایی بودم و ایام نوروز بود و تعطیلیا...خونه خیلی شلوغ بود و با بچه های خاله هام دور همدیگه کلی شاد بودیم...بچه های کوچه اومدن دنبالم که بریم فوتبال ولی من دوست داشتم خونه بمونم و از طرفی نمیخواستم دوستام هم ناراحت بشن...خالم گفت بذار من دست به سرشون میکنم...رفت در رو باز کرد...من صداشون رو میشنیدم...بچه ها پرسیدن من خونم که خالم که شوخ طبع هم هست گفت نه رفته مغازه نخود سیاه بخره...دوستام هم تشکر کردن و رفتن...به خالم گفتم چرا اینو گفتی میفهمن خواستم بذارمشون سر کار و خیلی ناراحت شدم...فرداش رفتم تو کوچه واسه فوتبال بازی که بچه ها گفتن دیروز کجا بودی و منم داشتم تو ذهنم یه دروغ جور میکردم که گفتم چطور و دوستان شاسکول من گفتن آخه دیروز دو ساعت تمام همه ی مغازه های اطراف رو گشتیم دنبالت ولی پیدات نکردیم...اون روز به سختی جلوی خودمو گرفتم و نخندیدم ولی چند سال بعد واسشون تعریف کردم و با هم کلی خندیدیم
یادش بخیر پارسال اول دبیرستان بودیم یکی از معلم ها قدش کوتاه بود و دستش به بالای تخته نمیرسید ما هم بالای تخته یه پرده سفید برای پروژکتور گذاشته بودند یکی از اسکل های کلاس تخته پاکن رو پرت کرد بالا واز قسمت آهنرباییش چسبید به قسمت بالای پرده که به دیوار وصل بود دبیر هم اومد سرکلاس و یک ساعت نوشت و با دست پاک کرد تازه فهمید تخته پاک کن اختراع شده گفت تخته پاک کن کجاست یکی گفت اون بالاست بعد یکی از درازای کلاس رو فرستاد تا تخته پاک کن رو بیاره پایین دیدم اونم عقلش نرسید که پرده رو بکشه پایین منم نا خودآگاه گفتم بکش پایین دیگه دبیرمحترم هم برگشت ببینه کی بود که همه بچه های نامرد کلاس برگشتن وبه من اشاره کردن دبیرم جفت پا اومد از کلاس انداختم بیرون
دیروز از مسافرت برگشتم دیدم شارژ adsl تموم شده رفتم شارژش کنم کلی منتظره مسئولش شدم از اونجایی که 3 ساعت منتظرش بودم دیگه برام مهم نبود با فامیلیش صداش کنم و همش جلو منشیاش داشتم به اسم کوچیک فحش بارش میکردم بالاخره بعد 4 ساعت آقا تشریف آوردن ، تو اتاقشم کلی ارباب رجوع منتظرش بودن منم اولین نفر بودم طرف نیومده تا نصف تو کامپیوترش بود منم اومدم بلند سلام کنم بشنوه به جای اینکه بگم سلام آقای احمدی گفتم سلام آقای مسعودی(اسم کوچیکش )
طرف با تعجب نگام کرد و عینکشو رو چشمش جابه جا کرد گفت من احمدی هستم حسابییی ضایع شدم