دیدن نه ......

يه بار با دختر خالمينا جمع بوديم بحث سره ماشينايه گرون قيمت بود که يکي از دختر خاله هام گفت من يه بار يه لامبورگيني ديدم منم اومدم بگم منم ديدم که گفتم من يه بار يه لامبورگيني ريدم!!!!!!!!!

پارسال بهار بود که به یه خونه

پارسال بهار بود که به یه خونه باغ دعوت شده بودیم وبا صاحب خونه که مرد شوخ طبع ولی با شخصیتی بود که یه پسر ده یازده ساله داشتن به اسم آریان،خلاصه موقع صرف نهار شد و سفره رو پهن کردن روی زمین،همه نشسته بودیم دور سفره و داشتیم ناهار رو تو بشقابمون میکشیدیم،آریان هم ظرف ماست به دست اومد که بشینه پای سفره،ظرف رو داد دست مامانش اما وقتی میخواست بشینه ...... که توی اون سکوت صداش حسابی پیچید و همه شنیدن! پسر بیچاره هم گفت: "ای وای!" از خجالت رنگ عوض کرده بود ،چشماش اشکی شده بود و لبشو گاز میگرفت. تا بیایم حالیمون بشه چی شده باباش با یه حالت ریلکسی بهش گفت آریان بابا جون  دیگه ای وای گفتن نداره :دی از خنده کبود شده بودیم

یک بار خواهرم با بابام بحثشون

یک بار خواهرم با بابام بحثشون شده بود و کارشون کشید به دعوا منم که بابامو خیلی دوست دارم دست خواهرمو گرفتم بردمش پارک نزدیک خونمون نشستیمو باهم حرف میزدیم دیدم هرچی میگم قانع نمیشه عصابم بهم ریخت تو همین هین یک پسره زل زده بود به من منم که اعصابم خورد بهش گفتم چیه میمون ندیدی؟(میخاستم بگم چیه ادم ندیدی میمون)که دیدم دلشو گرفته از خنده کلی ضایع شدم.

فاتحه

يه بار خيره سرمون تو شيراز بايکي از دوستام رفتيم پارتي همينجور نشسته بوديم ديدم يه نفر اومد و بين بچه هايي که تو پارتي بودن کيک و اب ميوه پخش مي کرد (ما هم مونده بوديم اين ديگه چه صيغه ايه وسطه پارتيو کيک ابميوه!) خلاصه وقتي به مار رسيد دوستم برداشت، وقتي يارو به منم تعارف کرد گفتم مرسي من فاتحه شو مي خونم ، که يه دفعه دوستام پکيدند از خنده!!!!!!

ترشی 

يه بار ننم(منظورم مادر بزرگمه) ترشيه انگور ريخته بود و چالش کرده بود تو باغچه (اخه ميگن ترشيه انگور رو نبايد تکونش داد اخه شراب ميشه ديگه نجسه وخوردنش حرومه واسه همينه هرکي شراب ميريزه دوسه روز يه بار همش ميزنه) خلاصه ننم يه چند روزبا بابا بزرگم رفتن بيمارستان تويه يه شهر ديگه از قضا اين پسر خاله يه نامرد هم که دوتايي باهم ترشي رو به دستور ننه چال کرده بوديم(اخه تويه اين خمره هاي قديمي بودو سنگين بود) بدون خبر رفته بود خونه يه ننمينا و اين ترشي رو حسابي هم زده بود واسه اطمينان يه شيشه الکل سفيد هم قاطيش کرده بود، خلاصه روز 20ام بود که ننم زنگ زد گفت بياين کمک کنيد خمره رو در بياريم تا شب که همهيه فاميل اومدن شام بخورن همراش ترشيه انگور هم بخورن، اقا منو پسر خالم خمره رو در اورديم درشو باز کرديم خودمون حسابي خورديم نگو ما که رفته بوديم تو خونه ننه هم لبولوچش اب ميوفته واسه ترشي و يه خورده مي خوره ما که تو بوديم پسر خالم گفت چيکار کرده بوده منم چون فکرميکردم همه يه ترشي هايه انگورمزه شراب ميده نفهميده بودم چه برسه به ننهيه پيرم خلاصه دمه غروب بود ما که خيلي خورده بوديم حسابي مست بوديم ننه يه بيچارمون هم که مست شده بود هي ميگفت گرممه و فشار خونش رفته بود بالا طوري که کارش به بيمارستان کشيد بعد که ننه خوب شد پسر خالم تا يه هفته به جرم مست کردنه ننه از خونه فراري بود!!!!!!!

اوایل ازدواجم رفتیم بیرون

اوایل ازدواجم رفتیم بیرون شهربگردیم.موقع برگشتن شوهرم ماشینو داد دستم که کمی تمرین رانندگی کنم.همینجورکه داشتم میروندم رسیدیم به یه درخت خیلی بزرگ که شاخه هاش آویزون بودن منم حواسم نبودکه یک دفعه شوهرم داد زد: فرمون رو بگیر اونور که نخوریم به درخت، من دستپاچه شدم وازترس اینکه شاخه های درخت نخورن تو سرم!!! سرم راخم کردم پایین ودیدم صدای خنده برادرشوهرم که عقب نشسته بودبلندشد ومن که سرم پایین بودمحکم زدم به درخت.