آرزوی مرگـــــــــــ
بــی هـــوایـــی ..
آدمــی را خــفـه نــمی کـــنـد ..
گــاهـی ،
هـــوایـــی شـــدن ..
آرام آرام ..
بــــدون ِ روسیــاهـــی ..
خــامــوشــت مــی کـــــنـد !
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد طعنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت
آرزو دارم که مرگت را ببینم
بر مزارت دسته های گل بچینم
آرزو دارم ببینم پر گناهی
مرده ای در دوزخی و رو سیاهی
جای اینکه عاشق زار تو باشم
آرزو دارم عزادار تو باشم
جای اینکه عاشق زار تو باشم
آرزو دارم عزادار تو باشم
بهتر از هر عاشقی نازت کشیدم
در عوض نامردمی ها از تو دیدم
هر کجایی راه خوشبختی نیابی
راحت و بی دغدغه هرگز نخوابی
هر کجایی آب خوش هرگز ننوشی
یا لباس عافیت هرگز نپوشی
جای اینکه عاشق زار تو باشم
آرزو دارم عزادار تو باشم
جای اینکه عاشق زار تو باشم
آرزو دارم عزادار تو باشم
ای چپاول گر تو ای وحشی تر از ببر
وحشیانه هم بمیری گر کنی صبر
عاشقم کردی و رفتی از کنارم
رنگ پاییزی کشیدی بر بهارم
ای پری و انس و جن با تو همه قهر
مرگ تو آیینه بندان می کند شهر
جای اینکه عاشق زار تو باشم
آرزو دارم عزادار تو باشم
جای اینکه عاشق زار تو باشم
آرزو دارم عزادار تو باشم
بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی …
دلت بگیره ولی دلگیری نکنی …
شاکی بشی ولی شکایت نکنی …
گریه کنی اما نزاری اشکات پیدا بشن …
خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری …
خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی …
غمــهایــی کـه ..
چـشمــها را ..
خیـس نمیـــکنند ..
بـه “استـخـــوان” رسیـــده اند …!